غر نوشت

حقیقتش وقتی پیج یه سری از دوستا رو میخونم خیلی شرمنده میشم که چرا فقط وقتهایی که غر مندم میرسم خدمتتون...ملت میان مینویسن مردم شاد شن منم که فقط میام غر میزنم.

این روزها روزای شلوغی بوده برام. یه سری تصمیمات داره تو شرکت گرفته میشه...مدیر عامل خواسته من یه مرحله پیشرفت کنم و بشم سرپرست کنترل کیفیت و جالب اینجاست که همه اینجا موافقن و مدیر شخص بنده با این قضیه مخالفه!!! میگه واسه کنترل کیفیت میخوام یه مهندس صنایع بگیرم!!یعنی من تاحالا ندیدم مهندس صنایع بشه کنترل کیفیت....البته که وقتی این مسئله ارتقا من از طرف مدیر عامل بم اطلاع داده شد استقبال چندانی نکردم و گفتم برای من پیشرفت خاصی نیست( که واقعا هم نیست) چون تو شرکت قبلی هم سرپرست تحقیق و توسعه بودم و هم کنترل کیفیتمژه و اینه که این موقعیتها خیلی به چشمم نمیادخنثی و دردسری که توش پول نباشه تو این مملکت واسه ما خانوما مفت خدا هم نمیارزه. اونم تو شرکتی که اگه روزی روزگاری خبر بشن که یه خانوم باردار شده وجودش کان لم یکن تلقی میشه.حالا این وسط مدیر عامل موافق . مدیر تحقیق توسعه موافق...مدیر خودم ساز مخالف میزنه. خلاصه که مقداری در گیر این جریان بودم.

این 3 روز تعطیلی هم 1روزشو اومدم سرکار...نه که کار داشته باشم ها...کارخونه 3روز رو کار گذاشته بود واسه تولیدو البته که وجود من خیلی هم ضروری نبود ولی خوب اومدم یک سری کار تحقیقاتی داشتم که نمونش رو هماهنگ کرده بودم 5شنبه برسه روش کار کنم گفتم بیام کارهای آزمایشگاه رو هم انجام بدم.10 ساعت تو کارخونه چل شدم واقعا اونم تنهازبان

خب اگه دوستان اجازه بدن برم سر اصل حرفهام و غرهای عزیزمو بریزم بیروننگران

نمیدونم تو پستهای قبلیم مشخصه یا نه ولی من یه خواهر دارم که 7 سال ازم کوچیکتره و الان ساکن امریکاس. 3هفته پیش مامانم اینا رفتن پیشش و خوب چقدرم من خوشحالم که همشون دور همن و اون حیوونکی کوچولو (22 سالش تمومه دیگه ها...من همسن اون بودم واسه خودم خیلی حس بزرگونه داشتم)تنها نیست و حالا 2تا مسافرت باهم میتونن برن و این حرفا...تو این 3 هفته هم تقریبا هر روز یا 1روز درمیون با مامان و بابام در ارتباط بودم و خواهری هم کلی عکس برام میفرستاد...راستشو بخواین اولین باری بود که دیروز این حس بد تو قلبم پدیدار شد...حسااادت...افکار شیطانی...که چرا من نیستم پیششون...چرا اونا براشون مهم نیست که من باهاشون نیستم و بدون من اینقدر داره بشون خوش میگذره.چرا اون سفر اروپا رو بدون من رفتن(4سال پیش) چرا یذره هم سعی نمیکنن این اتفاقا رو از چشم من ببینن.

میدونم خودم که دوست دارن منم بودم کنارشون...از سوغاتی واسم کم نمیذارن شاید یه چمدون فقط سوغاتیای منه هر بار کما اینکه مامان بابای من عادت دارن از لحاظ مالی هیچ فرقی بین من و خواهرم نذارن یعنی اگه 4 ملیون پول بلیط اونه تا امریکا 4 تومن رو واسه من به حسابم میریزن با اینکه من الان دیگه ازدواج کردم ولی اونا واقعا حواسشون به این نکات ریز هست ...شاید من پر توقع شدم.شاید برای کسایی دیگه ای هم اگه بودن پیش میومد این حس. ولی میدونین ...من الان ناراحتم.ناراحتم که اونا 4سال پیش وقتی که من تازه 2ماه بود عروسی کرده بودم و خب به خاطر خرید خونه پولی واسه ماه عسل رفتن نداشتیم رفتن اروپا گردی...خوب همشم میگن شما هم بیاین.بیاین بریم اینجا...اونجا...نمیگن اینا اول زندگیشونه باید پس انداز کنن یه کم..نمیگن مرخصیاشون مثل اونا که رسمی هستن نیست.والا 4روز بریم مرخصی شرکت زیر و زبر میشه و زیر پامونو میروبن نه که 1ماه بریم مرخصی...نمیدونم شایدم از بس لی لی به لالام گذاشتن پررو و پرتوقع شدم.

یکی منو دلداری بدهناراحت

این حرفارو به قهرمانم نمیزنم...کلا دوست ندارم راجع به خونوادم پیشش ناله کنم.حس میکنم شاید اینهمه لطف و محبتشون رو با غر زدن پیش قهرمان از چشمش بندازم.

/ 1 نظر / 6 بازدید
محمد

[لبخند][لبخند][لبخند]