حسرت

بچه که بودم خوب مثل اکثر بچه های دهه 60 که مصادف بودن با جنگ و سختی های بعدش...خونه آرومی نداشتیم. پراز مشاجره...

پدر و مادرم هر2 تحصیل کرده و فامیل بودند ولی الان که از چشم یه آدم بالغ نگاه میکنم میبینم تفاهم چندانی با هم نداشتند. بابام یه آدم فوق العاده باهوش و اهل مطالعه بوده و هنوزم هست.یه آدم فوق العاده پر، چه از لحاظ علمی و چه از لحاظ اجتماعی و سیاسی. آدمی که تو کارش هم موفقیتهای چشم گیری داشته و به جز همه اینها من تفکراتشو خیلی دوست دارم. به هیچ وجه آدم مذهبی نیست.کلا تو چند برخورد اول خیلی هم بی قید به نظر میرسه ولی به شدت آدم خیّری هست و تفکراتش خیلی خاصه...شاید بعدا مفصلتر از بابام بگم

مامانم هم...آدم باهوشیه اما نه به اندازه بابام....بیشتر از اونی که آدم باهوشی باشه آدم قدی هستش و به نظرم بزرگترین هدف زندگیش زیر سلطه بردن بابام بوده و به همین دلیل خونه ما همیشه پر از جر و بحث بوده. مامانم آدم قوی نیست...نه که ضعیف باشه...نه...ولی همیشه خواسته به همه ثابت کنه قویه...خیلی قوی....و خواسته ثابت کنه به هیچ کس احتیاج نداره و هیچ وقت هم تسلیم کسی نمیشه...همین شده که یه ظاهر سخت و سرد داره ولی من میدونم پشت این ظاهر خیلی خلاء ها هست...یه زن که زنیّت خودشو سرکوب کرده....کاش یذره این ماسک قدرت رو برمیداشت تا زن ظریف و دوست داشتنی پشتشو به بقیه نشون میداد...به هر حال مسلما من هر 2 رو دوست دارم

حس میکنم بابام خیلی از حقوقشو تو زندگی از دست داده حق داشتن یک زن...آرامش...محبت بدون جدال...زنی که براش چایی دم کنه....بعد از روزی 14-15 ساعت کار کردن براش چایی و میوه بیاره...زنی که منتظر باشه تا شوهرش از سر کار برگرده...زنی که در آغوش بگیردش

و مامانم...مامانم هم بیش از توانش بار زندگی رو به دوش کشیده چون همیشه خواسته قوی باشه...اونم نتونسته لذت حمایت شدنو تجریه کنه...ولی شاید خودش این فرصتو به طرفش نداده...نذاشته طرفش بفهمه که زنش هم نقات ضعفی داره که نیاز داره یکی پشتش باشه و شاید هم....شاید هم اون سالهایی که من خیلی کوچیک بودم و خاطره ای ازشون ندارم...این زن اونقدر از جانب شوهرش حمایت نشده که یاد گرفته فقط به خودش متکی باشه

.

.

.

یه وقتایی بود...شاید تا 9 سالگیم...قبل از خواب باید مامان و بابامو میبوسیدم .هرکدومو 3 تا....و میخوابیدم

تا اینکه نقاب سرد مامانم این عادتو از سرم انداخت.دوست نداشت بش بچسبم...در برابر بوسهای قبل از خواب ریکشن محبت آمیزی به من نمیداد...و من دور شدم و دور شدم و دووووور شدم

الان سالی فقط 1 بار و برای عید همو میبوسیم. دست همو نمیگیریم مگر وقتی که داریم واسه سفرهای طولانی مدت از هم خداحافظی میکنیم و من این خلاء رو به شدت احساس میکنم

بابام ولی مثل مامانم نیست...اتفاقا خیلی هم آدم لمسی هست ولی اونم پاسوز همین قضیه شده

امشب میخواستم بند عینک بابارو از پشت گردنش رد کنم...دستم خورد به پشت گردنش...دوست داشتم بغلش کنم...بازوهاشو که الان دیگه به سفتی و محکمی قبل نیست رو بگیرم...دستاشو که الان پر از چروکای ریز شده لمس کنم .برم تو بغلی که شاید بیش از 20 ساله توش نرفتم.بغلی که بیش از هر بغل دیگه ای حقمه ...ولی بغلش نکردم...لمسش نکردم...یه فاصله مسخره ای بینمون افتاده که بلد نیستم برش دارم...خجالت میکشم...و میدونم یه روزی ....که امیدوارم خیلی دور باشه...حسرت میخورم که فرصتشو داشتم ولی فرصتشو از دست دادم

دلم تک تک بغلهایی که ازش نگرفتم رو میخواد...به اندازه تک تک روزهای اینهمه سال

/ 0 نظر / 16 بازدید