تنها نشستم تو پارک.حوصله قهرمانو ندارم.ساعت 21:04 و من تو پارکم و اونم نمیدونه من کجام.1ساعتی هشت بیرونم و هیییییچ حالم خوب نیست.کاش میشد زندگی رو پاک کرد و از اول نوشت...

خیلی آدم مقیدی نبودم تو زندگیم.همیشه یه شعار داشتم و اونم اینکه همه چیزو تجربه کن...همه چیزو ...از دوست پسر تا روابط باز تا سکس تا مشروب تا دود تا ...و همه رو هم امتحان کردم.ریسکای بزرگی با زندگیم کردم.چون بم هیجان میداد و تجربه...

و الان اینجام.کار نکرده ای تو زندگیم نذاشتم.هیچ کار نکرده ای...جرا.مواد امتحان نکردم.برام جذابیتی هیچوقت نداشت.البته یه زمانایی دوست داشتم حشیشو امتحان کنم ولی خب پیش نیومد و بعدشم دیگه وسوسه ای برام نداشت.

امروز دختری رو دیدم که خوب...تو پست قبل غیر مستقیم راجع بش حرف زدم....خوشگل نبود.خبلی قد بلند بود.خوشتیپ هم نبود.تو نگاهشم معلوم بود قضیه مارو میدونه.زیاد سعی کردم جلو چشمش نباشم که اذیت نشه ولی....دارم از حسادت بشدمیمیرم.نه چون زن تلسکوپ شده.نه....چون معصومیتی تونگاه و رفتارش بود که من خععععلی وقته ندارم.چون خجالت تو حرکاتش بود.تو نگاهش.گگتو راه رفتنش سبک زندگی کردنش معلوم بود....و من دارم بار رفتارامو گناهامو با خودم میکشم...سخته....خیلی سخته

# خوبه اینترنت 3جی تو پارک فعاله.آنلاین پستش میکنم



موضوعات مرتبط: اوهام , حسادت

تاريخ : پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٤ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : niloofar | نظرات ()

بازم همش پرید

 دیروز از سرکار که رسیدم خونه اینترنت گوشیو که وصل کردم دیدم تو وایبر تو یه گروه عجیب غریبیم. بعد از کلی کنکاش دیدیم بلههههه بچه های دانشکده از ورودی ما تا 2سال بعد ما تو گروهن.حقیقتش خییییییلی خوشحال شدم.خیییییلی خیییییلی

امااااا

داستان از اینجا شروع میشه که ما سال اول دانشگاه بودیم.ادعامونم زیاد بود که دانشگاه دولتی خیلی خوبی داریم درس میخونیم.یه همکلاسی داشتم به اسم تلسکوپ شاگرد اولمون بود و خیییییلی هم پسر خوبی بود.تابستون سال اول اومد با دوستای نزدیکش یه گروه به اصطلاح تحقیقاتی –صنعتی راه انداخت که شروع کنه به انجام پروژه های صنعتی از منم خواست باشون همکاری کنم. ما هم که صفری و کله داغ و اعتماد به نفس هم بالاااا گفتیم اوکی( آخه فنچ ترم اول و صنعت!!!) به هرحال تابستون شد و هی رفتیم دانشگاه و دیدیم یکی یکی از گروه کم میشن. اکثرا من بودم و تلسکوپ و یکی دیگه از دوستاش و بحثای علمیمون هم تبدیل شده بود به بحثای فلسفی!!!

تا اینکه بعد 1 ماه فهمیدم اینا همش برنامه بوده که تلسکوپ به خاطر شرم و حیایی که داشته یه تایمی با من بگذرونه و راحت تر باشه واسه زدن حرفهاییی مهم

وقتی حرفهاشو زد و عملا در سن 19 سالگی خودش و 18 سالگی من از خواستگاری کرد من فقط گوش دادم. هنوزم بعد اینهمه سال نمیدونم چرا جا نخوردم از حرفاش.نه شوکه شدم نه ذوق کردم.فقط یادمه رنگش مثل گچ(کاملا بدون اغراق) سفید شده بود و لباش به قدری خشک شده بود از استرس که هی به هم میچسبید.

دقیقا مثل یه مجسمه نشستم و گوش کردم و بعد 1ساعت و نیم که اون حرف زد فقط یه جمله گفتم...بذار ببینیم چی میشه

اون روزا درگیر یه رابطه بودم که برام خیلی مهم بود ولی میدونستم فایده نداره چون نه قهر بودیم نه آشتی و 90 درصد مواقع همو میجویدیم. تصمیم داشتم که هرطور شده ((ع)) رو از زندگیم حذف کنم  واسه همین تصمیم گرفتم به تلسکوپ و حرفاش فکر کنم.

2سالی طول کشید تا ((ع)) حذف بشه و تموم این 2سال تلسکوپ منتظر بود و البته شاهد عاشقانه های من و ((ع))

الان که فکر میکنم میبینم انگار واقعا دوسم داشته که اینقدر صبر کرده بود.

بعد 2سال ما یه چند وقتی با هم بودیم و خب من خیلی هم اذیتش کردم چون اون حسی که به ((ع)) داشتمو به این نداشتم از طرفی هم ((ع)) خیلی اشکالات اساسی داشت و نمیشد دیگه بش فکر کرد ولی خب با تلسکوپم وحشی بودم دیگه. اون خیلی خوش اخلاق و شوخ بود و من تو وضع روحی خوبی نبودم .اون مهربونی میکرد و من وحشی بازی در میاوردم. حتی نماز خوندن و مشروب نخوردنشو تحقیر میکردم( فقط واسه اینکه لجشو در بیارم وگرنه خودم اصلا به این مسایل فکر نمیکردم)  بد بودم خلاصه...خیلی بد...و اون صبووووووور بود. حتی یه بارم بدون لبخند مهربانانه از پیشم نرفت.

باش به هم زدم چون نمیتونستم دوسش داشته باشم و بارها بش برگشتم چون نمیتونستم تنها باشم و اون فقط و فقط مهربون بود.هرکاری میتونست برام میکرد.

پروژه های دانشگاهمو تا 3 و 4 صب بیدار میموند انجام میداد تا من بخوابم یا برم سفر. به خاطر معدلش واسه فوق موند تو دانشگاه و همزمان کارای درسی خودش و منو با هم انجام میداد

تا اینکه یه سفر رفتم شمال...و تصمیم نهاییمو گرفتم ...که اون باید بره از تو زندگیم. از خودم بدم میومد وقتی میدیدم اینقدر اذیتش میکنم گفتم به خاطر هر2مون باید تموم شه رابطه و خب....با بی احترامی از طرف من (واسه اینکه جای برگشتی واسه هیچ کدوممون نذارم) این اتفاق افتاد. و من دیگه هیچ خبری از اون نداشتم. البته جسته گریخته به گوشم رسیده بود که کجا کار میکنه و درگیر ازدواجه ولی از اونجا که تو هیچ شبکه اجتماعی نبود آقا رو کلا ندیده بودمش

تا دیشب

تو وایبر اونم همزمان با من اد شده بود...

نه که دلتنگش شده باشمااااا. نه...من به خودم فرصت زیادی دادم تا بتونم دوسش داشته باشم و از لحاظ عقلی هم میدونستم بهتر از اون واسه من کسی نیست ولی خب نشد دیگه....بعضی وقتا اینجوریه...نمیتونی یکی رو دوس داشته باشی به عنوان همراه زندگیت.شاید به خیلی عنوانهای دیگه بتونی ولی نه به عنوان همسر

دلتنگ اون نشدم...دلتنگ اون روزا شدم و البته حسودیم شد...که اونی که منو اینقدر دوس داشت چطور میتونه یکی دیگه رو دوس داشته باشه

به قهرمان هیچی نگفتم.

قهرمان 5 ساله تو زندگیمه و انصافا هم قهرمان منه. با همون اخلاقیات تلسکوپ ولی خب به مراتب دوست داشتنی تر....

من خیلی زودتر از تلسکوپ متاهل شدم و کیس زندگیمم خیلی باب میلمه ولی.....اون نباید کسی به جز منو دوست میداشت

 




موضوعات مرتبط: گذشته , حسادت

تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤ | ٧:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : niloofar | نظرات ()